در یک انبار تاریک و پر از عروسک، «وحید» برای «مریم» چای میریزد، شمع روشن میکند و با او و عروسکهای اطرافش حرف میزند. اما خیلی زود مشخص میشود که صداهای مختلفی در ذهن وحید زندگی میکنند:
او میان این صداها گرفتار است. هر صدا نماینده بخشی از روان شکسته اوست. گفتگوها کمکم پرده از گذشته برمیدارند: مریم قصد ترک او را داشته. وحید توان تحمل رهاشدگی را نداشته. در اوج تنش، وحید عروسکها را یکییکی نابود میکند؛ گویی در حال کشتن صداهای درونی خود است. اما در نمای پایانی حقیقت آشکار میشود: مریم مدتهاست مرده است. این گفتوگوها آخرین اعتراف ذهنی مردی است که واقعیت را انکار میکند.
وحید میتواند ترکیبی از:
تهیه کننده
نویسنده و کارگردان
تدوینگر
گرافیست ، آهنگساز ، خواننده
آهنگساز
بازیگر
بازیگر
دستیار کارگردان
دستیار کارگردان
فیلمبردار